تبليغاتX
بهار زندگي
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!
    وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 13:18  توسط گل هميشه بهار  | 

يکی بود يکی نبود .


غير از خدای مهربون هيچ کس نبود .

 


يه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و  گفت :

 


عزيزم چند روزه مادر بزرگت  مبايلش و جواب نميده .


 هرچی  


SMS


 
هم براش ميزنم  

 


باز جواب نمیده .  


online


 هم نشده چند روزه .  نگرانشم .

 


چندتا پيتزا بخر با يه  اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .  

 


شنل قرمزی گفت : مامی امروز نميتونم .  

 


قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس

 


مهربون بريم ديزين اسکی .

 


مادرش گفت : يا با زبون خوش ميری . يا  ميدمت دست داداشت

 


گوريل انگوری لهت  کنه .

 


شنل قرمزی گفت : حيف که بهشت  زير پاتونه . باشه ميرم .

 


فقظ خاستين  برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشين .  

 


مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.


می خوان ازت خاستگاری کنن واسه پسرشون .


شنل قرمزی گفت : من که گفتم از اين پسر لوس  دکتر خوشم نمياد .

 


يا رابين هود يا  هيچ کس . فقط اون و می خوام .

 


شنل  قرمزی با پژوی ۲۰۶ آلبالوئی که تازه خريده از خونه خارج

 


ميشه .  

 


بين راه حنا دختری در مزرعه رو ميبينه  .

 


شنل‌: حنا کجا ميری ؟؟؟

 


حنا : وقت  آرايشگاه دارم . امشب يوگی و دوستان پارتی دعوتم  

 


کردن .

 


شنل : ای نا کس  حالا تنها میپری ديگه !!

 


حنا : تو  پارتی قبلی که بچه های مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی در

 


آوردی .  

 


بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکی شدن

 


دعوتت نکردن  .

 


شنل : حتما اون دختره ايکبری سيندرلا هم هست ؟؟؟

 


حنا : آره با لوک خوشانس ميان .

 


شنل : برو دختره ...........................................

 


(  
به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود )

 


شنل قرمزی يه تک آف ميکنه و به راهش ادامه  ميده .


پشت چراغ قرمز چشمش به نل می  خوره !!!!!

 

 


ميره جلو سوارش ميکنه .  

 


شنل : تو که دختر خوبی بودی نل  !!!!!

 


نل : ای خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .


با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال  ننمون


شنل : اون که هاج زنبور  عسل بود .


نل : حالا گير نده . وسط راه  بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر

 


پرين  رفت گرفتش .


اين دختره پرين هم با ما  نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .


زندگی  هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .


شنل  قرمزی : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو

 


قاپيد .  


نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتی ؟ چند ساله زده تو کاره کيف

 


قاپی .  


جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .


شنل قرمزی : عجب  !!!!!!!!!!!!!!


نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن  شيشه

 


ماشين پاک می  کنن .


دخترک کبريت فروش هم چهار راه  پائينی داره آدامس ميفروشه .


شنل قرمزی :  چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟


نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت  زن آقای پتيول شد .


بچه مايه دار شدی .  بقيه همه بد بخت شدن .


بچه های اين دوره و  زمونه نمی فهمن کارتون چيه .


شخصيتهای  محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگی

 


و ....


خانواده دکتر ارنست حال نمی کنن .


ما هم مجبوريم واسه گذران زندگی اين کارا رو  بکنيم


اخه این چه زندگی شده

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 23:21  توسط گل هميشه بهار  | 

بنام مهربان ترين

سلام به همه.يه مدتيه كه خيلي گرفتار شدم و حسابي وقت كم دارم . اگر مطلب جديد به ذهنم رسيد يا ديدم حتما ميذارم كه بقيه هم استفاده كنن.

به زودي بر ميگردم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:17  توسط گل هميشه بهار  | 

استخدام

حدود چند ماه قبل CIA شروع به گزينش فرد مناسبی برای انجام كارهای تروريستی كرد . اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود ، به طوري كه تست‌های بی‌شماری از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد ، حتا پیش از آن كه تصميم به شركت در دوره‌ها بگيرند ، چك شد.

پس از بررسی موقعيت خانوادگی و آموزش‌ها و تست‌های لازم ، دو مرد و يك زن از ميان تمام شركت‌كنندگان برای اين كار مناسب تشخيص داده شدند تا در روز تست نهايی تنها يك نفر از ميان  آن‌ها برای اين پست انتخاب شود .

در روز مقرر ، مامور CIA يكي از شركت‌كنندگان را به دری بزرگ نزديك كرد و در حالي كه اسلحه‌ای را به او می‌داد گفت : " ما بايد بدانيم كه تو همه‌ی دستورات ما را تحت هرگونه شرايطی اطاعت می‌كنی ، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روی صندلی نشسته است بكش !"

مرد نگاهی وحشت‌زده به او كرد و گفت : " حتما شوخی می‌كنيد ، من هرگز نمی‌توانم به همسرم شليك كنم ."

مامور CIA  به او نگاهی كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبی برای اين كار نيستيد ."

بنابراين آن‌ها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حالي كه اسحه‌ای را به او می‌دادند گفتند : " ما بايد بدانيم كه تو همه‌ی دستورات ما را تحت هر شرايطی اطاعت می‌كنی . همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "

مرد دوم كمی بهت‌زده به آن‌ها نگاه كرد اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد . برای مدتی سكوت برقرار شد و پس از ۵ دقيقه او  با چشمانی اشك‌آلود از اتاق خارج شد و گفت : " من سعی كردم به او شليك كنم ، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم . حدس می‌زنم كه من فرد مناسبی براي اين كار نباشم ."

كارمند CIA پاسخ داد : " نه ! همسرت را بردار و به خانه برو ."

حالا تنها خانم شركت‌كننده باقی مانده بود . آن‌ها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و
 همان اسلحه را به او دادند : " ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطی اطاعت می‌كنی . اين تست نهايی است . داخل اتاق همسرت بر روی صندلی نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش ."

او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتا پیش از آن که در اتاق بسته شود آن‌ها صدای شليك ۱۲ گلوله را يكی پس از ديگری شنيدند. سپس سر و صدای وحشت‌ناكی در اتاق راه افتاد ، آن‌ها صدای جيغ ، كوبيده‌شدن به در و ديوار و ... را شنيدند . اين سر و صداها برای چند دقيقه‌ای ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلی آهسته باز شد و آن‌ها خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند.

او در حالی كه عرق را از پیشانی‌اش پاك می‌كرد گفت : " شما بايد می‌گفتيد كه گلوله‌ها مشقی است . مجبور شدم مرتيكه را  آن‌قدر  با صندلی بزنم تا بميرد ... 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 19:54  توسط گل هميشه بهار  | 

1.        چند سال پیش توی یه برنامه زنده شبکه تهران (فکر کنم شبهای تهران بود) احمدزاده بعد از اینکه یکی مسابقه رو برد گفت: هدیه ای به رسم امانت به شما میدیم !

2.        یکی دو هفته پیش این پسره (امیرمحمد) به عمو پورنگ گفته بذار یه ماچ از لبات بگیرم و پورنگ هم سرخابی شده !

3.        توی اخبار سراسری بود که آقای بابان همراه همکار خانومش می‌خواست خداحافظی کنه گفت: به همراه خانمم از شما خداحافظی می کنم !

4.        برنامه‌ی صبح ایرانی رادیو سراسری که از ساعت ۶ و خورده ای صبح شروع میشه یک مجری خانم داره به اسم قلع ریز یا مشابه اون که یه روز، گفتند: یک خبر جالب می‌خوام براتون بخونم، تو اینترنت می‌گشتم (!) این خبر رو دیدم که نوشته یک پیرمرد به مدت ۵۰ سال بالای درخت زندگی کرده و بعد فرمودند که: شوخی نیست، طرف ۵ قرن بالای درخت بوده !

5.        يه تبلیغی جدیدا تو تلویزیون نشون میده که ظاهرا مال یک شرکت آموزش کنکور به اسم " تست قرمز " هست ... خلاصه یه پسره رو نشون میده که کتابای اینا رو می خونه بعد میره سر جلسه با خیال راحت تست میزنه ...فقط یه نکته ای هست ... این پسره سر جلسه کنکور فقط یه پاسخ نامه دستشه ... هیچ پرسش نامه ای وجود نداره ...!

6.        یکی از برنامه های زنده شبانه چند سال قبل بود که تو شبکه تهران پخش می شد و احمدزاده و حسینی مجریاش بودن. خسرو شایگان (دوبلور) تلفنی باهاشون تماس گرفته بود و اینا هم گیر داده بودن که یه آهنگی رو که معمولا زمزمه می‌کنی بخون. هرچی این بنده خدا می گفت الآن چیزی یادم نیست ول کن نبودن که یه دفعه شروع کرد به خوندن : مرا ببوس ...! مرا ببوس ... اون دو تا هم که دستپاچه شده بودن فورا گفتن به به چه صدای خوبی! حالا می‌رسیم سر سوال بعد و هر جور بود نذاشتن بقیشو بخونه.

7.        یه بارم تو برنامه کودک (حالا همه فکر میکنن من برنامه کودک می بینم) عمو پورنگ اجرا می کرده مسابقه تلفنی بوده یه دختره زنگ زده بوده ، پورنگ بهش میگه بابا خونه هست باهاش صحبت کنم میگه هست ولی حمومه ، میگه مامان چه طور ؟ میگه مامانمم حمومه !!!

8.        یه بار گوینده اخبار ساعت ۲ می‌خواست بگه وفات پدر آقای احمدی نژاد گفت: شهادت پدر آقای احمدی نژاد که سریع درست کرد. ولی معلوم بود اعصابش خرد شده و چند تا اشتباه دیگه هم کرد .

9.        يه خاطره ديگه از عمو پورنگ (يه صداي دخترونه)
-
الو ؟
-
الو ؟

-
سلام
-
سلام

-
خوبي

-
مرسي . عمو پورنگ ؟

-
جانم ؟
-
من خيلي دوستتون دارم

-
منم خيلي دوستت دارم عزيزم . اسمت چيه ؟

-
كتايون
-
كتايون ؟ خوبي ؟
-
بله

-
كتايون ؟ من ازت سوال مي پرسم . تو بگو كتايون . باشه ؟

-
باشه
-
كي از همه بهتره ؟
-
كتايون

-
كي تو كارا به مامان كمك مي كنه ؟

-
كتايون

-
كيه كه مامان دوستش داره ؟
-
كتايون

-
كيه كه بابا وقتي از در مياد ماچش مي كنه ؟

-
مامان

10.         همین 5 شنبه بازی پرسپولیس - ابومسلم بود بین دو نیمه زنگ زدن به فنایی برای مسایل داوری و اینا فنایی گفت : قبل از هر چیز اجازه بدین فرارسیدن ماه محرم رو خدمت شما و بینندگان تبریک عرض کنم !!

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 20:38  توسط گل هميشه بهار  |